و بازهم امتحان زبان و جنگ خانوادگی
-
تاریخ: 1404/9/24 ساعت: 10:56
و بازهم امتحان زبان و جنگ خانوادگی سلاممممممممم.آقا چرا همه یا وبلاگاشونا بستن یا رمزی شدن ، اصن یادم نیست از کی ننوشتم ،فقط اینکه روز دوشنبه با دوستم پری و شوهرش وبچش رفتیم عروسی داداش دوستم .اولش که رسیدیم شوهر دوستم به خانمش گفت بشین و اینا همشون انگار باحجابن و فقط تو وفلانی اینجوری لباس پوشیدین...
درهم برهم
-
تاریخ: 1396/5/21 ساعت: 7:03
» نمایش این صفحه بدین معناست که نویسنده وبلاگ یک مطلب را بصورت رمزدار درج کرده است و برای مشاهده کامل مطلب نیازمند آن هستید که کلمه عبور مرتبط با این مطلب را دانسته و وارد کنید.
پیشنهاد بی شرمانه
-
تاریخ: 1396/5/21 ساعت: 7:03
» نمایش این صفحه بدین معناست که نویسنده وبلاگ یک مطلب را بصورت رمزدار درج کرده است و برای مشاهده کامل مطلب نیازمند آن هستید که کلمه عبور مرتبط با این مطلب را دانسته و وارد کنید.
تولد تولد تولد
-
تاریخ: 1396/5/21 ساعت: 7:03
» نمایش این صفحه بدین معناست که نویسنده وبلاگ یک مطلب را بصورت رمزدار درج کرده است و برای مشاهده کامل مطلب نیازمند آن هستید که کلمه عبور مرتبط با این مطلب را دانسته و وارد کنید.
یه سوال؟؟
-
تاریخ: 1396/5/21 ساعت: 7:03
چه اتفاقی می افتد که درابتدای رابطه بین دختر و پسر با ابراز علاقه شدید از طرف پسرها روبرو هستیم اما بعد از مدتی این علاقه فروکش میکند ؟ گاهی فکر میکنم این به خاطر شناختی ست که به مرور زیادتر می شود و هر چه شناخت بیشتر می شود نقاط ضعف هم خود را نشان میدهند و مردی که در ابتدا فقط زیبایی ها و خوبیهای د
عروسی 1
-
تاریخ: 1396/5/21 ساعت: 7:03
ساعت 9 بلاخره را افتاد و یه جایی هم واسه شام ایستاد و به زور همه را پیاده کرد و حدود نیمساعت بعد از شام یهو دیدیم صدای داد و فریاد و تکونای اتوبوس و گرد وخاک و فریادای مسافرا که یاابالفضل آتیش گرفت ،برید پایین ،در وسطو بزن ،مام خواب یهو پریده بودیم بالا که چی شده چه خبره ،احساس کردم اتوبوس داره چپ م
تصادف
-
تاریخ: 1395/8/19 ساعت: 13:53
چه دنیای گند و افتضاحیه ،وبلاگ هر کیو میخونی یه مشکلی داره ،من موندم دنیا به کام کیه ؟ خبر خاص این چن وقته اینه که با پدر رییس دعوام شد و به پسرش گفتم من دیگه کم آوردم ،نمیتونم با پدرتون کنار بیام ،باباهه قهر کرده مثه بچه ها با من خدافظی نمیکنه البته از قبل دعوا این کارا میکرد ، بعدش میگه چرا من این...
تعطیلات
-
تاریخ: 1395/7/25 ساعت: 19:58
خاله بزرگم ده روز اول محرمو روزه میگیره و هر چی بش میگیم بیخیال فایده نداره ،از نظر من و خانوادم کار درستی نیست ولی موسی به دین خود عیسی به دین خود .بقول یه شعری میگفت آدم خوب نیس سوزنش یه جا گیر بکنه ،بس نیست آیا ،اینهمه سال یه واقعه را کش دادن ؟بخدا هشت سال جنگ کشور خودمونم کم از کربلا نداشتا .ای ...
ماه نگار
-
تاریخ: 1395/6/26 ساعت: 9:55
امروز بعد تقریبا یکماه میخام بنویسم ،خیلی سخته و احتمالا طولانی هم میشه .اول اینکه نازلی لطفا برگرد ،آخه چرا بستی وبلاگتو ، از سفر شروع کنم که آخرش رفتیم آخه اول بخاطر بمبی که گذاشته بودن روز سه شنبه قرار شد سفرو کنسل کنیم ولی چون ما دوروز بعدش پرواز داشتیم و چارتر بود و معمولا چارتر و کنسل نمیکنن ،...
روزهای پرمشغله
-
تاریخ: 1395/6/26 ساعت: 9:55
مامانمو پنجشنبه ظهر مرخص کردن وقراربود بریم تهران که ماشالا داداشای تنبلم نیومدن و منم نرفتم ،آخه بابام گفت که مامان مرخصه و نمیخاد بیاین .قراربود که تا یکشنبه تهران بمونن و اگه مامان بهتره بر گردن که طاقت نیاوردن و جمعه شب اومدن اصفهان .شب قبلش با عروس کوچیکه وداداششو داداشم رفتیم سینما،فیلم بارکد ...
روز پزشک
-
تاریخ: 1395/6/26 ساعت: 9:55
اتفاقات این چند روز اخیر ،امتحان میان ترم زبان و کلا فقط کلاس زبانه که بهم حس خوبی میده و دوساعت سر کلاس میخندم از دست بچه ها وواقعا دوسشون دارم ،برخلاف اونچه که این روزا از پسرا و مردای ایرانی می بینم و با عرض معذرت نسبت به اون درصد کمشون که خوبن ،حالم ازشون بهم میخوره ،پسرای کلاس خیلی خوب و باحالن...
دلخوشیها کم نیست ...
-
تاریخ: 1395/6/26 ساعت: 9:55
یکشنبه عمه کوچیکه و دوتا دختراش اومدن خونه ،که مواظب مامانم باشه،من این عممو خیلی دوست دارم و تا جمعه شب موندن و دختر کوچیکه هرروز میگفت زشته ،من وخواهرم بریم خونمون دیگه و ...هی مسخرش میکردیم که آره زشته و برو و...چارشنبه بش میگفتم ببین تو که از اول هفته اینجایی دیگه یه روز دیگم تاثیری نداره تو زشت...
عاشق شدم رفتتتتتتتت
-
تاریخ: 1395/6/26 ساعت: 9:54
احساس میکنم خیلی وقته ننوشتم ،آخه رییس روسا رفتن خارج و از صبح که بیدار میشن پیامممممممم میدن تا وقتی میخابن ،بعد جالبیش اینه که باهم برادرن و کنارهمم هستن ،و یه سوالی که یکیشون میپرسه و جوابشو میدی ،به اون یکی نمیگه ،و دوباره اون یکی همون سوالو میپرسه ،آخر یه روز گفتم من یه گروه تشکیل میدم تو تلگرا...